شانه مردانه پدر


بارغم امروز و فردای من
برشانه اش
شانه مردانه اش
ولی من
درعالم کودکی
فارغ ازآن بارسنگین
ازشوق می خندیدم
وقتی که مرا برشانه هایش می نشاند
اوهم ازشوق می خندید ازخنده من
اوهم به وداعش برشانه من بود
درسکوت مطلق
ولی من گریه کنان
شانه من کجا وشانه اوکجا
وای برمن و ایوای برمن
بی تو چه آمد بسرم
پدرم ای پدرم

پدر


پدرگوهر زکان خلقت است
پدربرتر ز مال ومکنت است

به گرد جهان گردی شب و روز
نیابی چو او غمخوار دلسوز

در دلش هزاران  راز مگو
بغض پنهانش پیچد درگلو

خواند ازسیمای فرزند خویش
تمنای  دل  دلبند  خویش

خوشا حاجت وی را برآرد
که اشگش به خلوتگه نبارد

گر پدر ناتوان ، ای باتوان
توان توان، زان ناتوان دان

نه درمکنت ، توانش دردعاست
دعایش  مستجاب  پیش خداست